|
زندگی سرگذشت درگذشت آرزوهاست.
|
روياهايت را با خودت نگه دار که بي آن به زندگي اميدي نيست ........
روزهايت را با شتاب سپري نکن که در شتاب نه آغازيست نه پاياني .......
زندگي مسابقه نيست .....سفريست با گامهاي جاري لحظه ها ........
لحظه ها را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم ...
غافل از اينکه خوشبختي همان لحظاتي بود که گذرانديم ......
همان لحظه هايي که گذرانديم

گلها جواب زمین اند به سلام آفتاب
نه زمستانی باش که بلرزانی
نه تابستانی که بسوزانی
بهاری باش تا برویانی

می میرم ...
آری ! من می میرم و آرزوی دیدار دوباره ات را با خود به گور می برم ...
لباسی سفید بر تنم می پوشانند و مرا به خوابی آرام دعوت می کنند ...
دستهایم را به روی هم و بر روی سینه ام می گذارند ...
پاهایم را در کنار هم ...
چشمانم را می بندند ...
دهانم را می بندند ...
و آنگاه تمام بدنم را در میان پارچه ای سفید می پوشانند ...
عشق اگر در سایه عنایت نباشد شعله ای است که خود را خاکستر می کند.
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها میروند تنها آنان که با خود چتری میبرند به کار خود ایمان دارند.
هر گاه فکر کردی گناه کسی آنقدر بزرگ است که نمی توانی او را ببخشی بدان کوچکی از روح توست نه از بزرگی گناه او .
ای کاغذ سفید که سنگینی بار دردهایم را به دوش می کشی بار دگر بر رویت برایش مینویسم که چقدر دوستش دارم.
اگر در دل میدیدم غم و درد جدایی را به دل هرگز نمیدادم خیال آشنایی را